تبليغاتX
ویژه
در ابتدا كلمه داشت با مادرش زنا مي كرد
 ماه راه عفن خط

ماهراه عفن خط

ماه باشد و عهد

طریقه روی گلو باشد از نهفتن ماهوت

پاک و خراب و ستایش

نفیر مطرب و آوار شیرازهای خروس

به شور شانه زدن کندن و مراقبت و عهد

نماز را با دم نمرود خواند و مگس

شکست پشت شکنجه

لبالب از تن دلدار بود هوای خزینه های خزر ناک

دلت معامله باشد

تعویض کن که از دل عوضی باج خواهی خواست

نه این که ماه

نه ماهی ی ابرو

فقط دلیل کمی از طرق

طریقه ی دیگر بهار

که رفت

رفتن من خوب

باشدم از رفتنمت پوچ

کار کنم لاله خیزی و المنار

این جنازه ی الحاق به پشت پرونده

دهان باز حجام

حجامتم کن و از خون من دقیق شو ای راه

رهبر بی صبر این دعا فقط تو بوده ای و آن خراب که می سستید

جامعه ام سبز

نوازشم نکن انگار کن مرا

که جای جهان پشت منظره ام بود

جای من تو شدی

منظره مناظره ام بود

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در شنبه سی و یکم شهریور 1386  |
 
اگر احاطه کند چشم هایت ان که را که باران است
اسفند یار می گرید و باز می بنددش که راه نباید
ولی تمام حرف هیمن است
آن چشم ها نبود که بستیم
افاقه ی شب بود
اقامه ی لالایی خواندنی که پشت میز کامپیوتر اتفاق بی افتد و رها کندم
دلم بتپد به تنگی اش
به تناوب که تنگ دل بودیم و سنگ شدیم
و سوراخمان کرد چکه چکه که می بارید از همِ هم
همواره که همین است و می شود پرسید اسمش را از بارانی که چشممی بندد بر اسفندیار
کاملا هیجانش خوش است و نامردی
از پشت می زند به سرش سنگ
آی پسرم که نام تو اولین مظلوم است
از کلاغ نپرهیز
هیچ وقتِ خدا
به دست هایت لب
به لب هایت مقایسه ی اسید با اندلس
کوکبِ بختی که تیره شد و راست کرد روی جنازه
« مرا به دست برید»
من آن چنان که لازم باشد بلدم گریه های رنگارنگ
گریه ام که بی تفاوت باشد
«مرا به دست برید»
دقیقا ام تو بدن باشی
اگر به باد و بدن شاه بیت را بنویسی
بدن بهانه کنی
بدن که نام بگیرد
بدن بهانه بگیری به این بدن
بدن شوی
فقط بدن بتراشی از این بدن
فقط گلایه کنی تا بدن به گِل بشود
به گِل
به معالجه ی اندرون زمین
به نه
به نگفتمت از این راه بنرو
رفتی و وطن مچاله ی نامش شد
و تن وطنش را مچاله کرد و محیط شد در ابریشمِ کلینکس

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386  |
 

شاید تو بوده ای در حیات
که تو را در هیات قرین شده با باور
به سمت سوسک دواندند
شاید برای توست
این شایدی که روی زمره ی اشیا صخره شد
|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه پنجم تیر 1386  |
 

پرنده گفت ميان دلي كه حمل مي كنم حجم عجيبي است

 

 

طفلي كه گريه هايش در رود بار و زمهرير به هم پيچيده

خطوط عجيبي بر ران هايش دارد

كه نقشه يك دزد دريايي است در كاراييب

گنجي ندارد و بيمار چند جمله ي مسلول است

عين سبك سر ي انهدام خدايي مريض كه دايم خون خلط هايش را براي ساختن من

و چند پرنده ي ديگر

و ساختن آغاز اين طفل و اين پريدن و اين كاريز به كار مي گيرد

خدايي كه حرف هايش معجزه نيست

شهوت مردي است در ديدن زني لخت

و مي لرزد در تحمل خود از اين بيشتر

پرنده گفت خدايي كه من ديدم آغوش هرزه گردي داشت

دايم مسير و تجاوز را تقدير مي نوشت

در ران هاي زني معصوم

و مذهبي كه آب و شخصيت مبهم گلدان اركيده ي قديمي را با هم به تن مي زد

شايد زني به پوستش علاقه و ايمان بي آورد

پرنده گفت فقط به خاطر آداب خواب و له شدن بو هاي هيز و چشم هاي متاوري

و به خاطر نوشيدن انگاري ورم كرده در ريختن شك از دست

و به خاطر سنگي كوچك در مسير لامسه بود

و به خاطر يك تكه پارچه بر بند رخت بود كه بوي پستان مي داد

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در شنبه پنجم اسفند 1385  |
 

 

گُلايه

 

 

من

همان گُلِ بيماري هستم كه آفتاب در بغلم خوابِ مفت مي بيند

نه خوابِ لحظه __رها بودن از دقيقا و بعدا

شكار چي هايي    در عين حال كه افزودنِ بهار نشان دادند

مرا به شهرِ پري هاي تب زده بردند

و من دوباره گلي بودم

بسازمِ چرخ

چروكيده در تابستانِ محرم و انگور بودم

بعد از اين همه ي روز هاي من از هم دريغ كردند

لب    بين چند چيز ديگر

گيري كه اسطرلاب را حقايقِ بي زمينه كرد

آسمان را زمينِ تندِگياهان

نگاه كن    با هر چه هست    يا بين من و آفتاب هست

اتفاقا دردي بر گستره ي شهر ريخت

شكار چي ها آن جانبِ آن صلحِ بي ثمر و غمگين هجوم آوردند

به بي خبري هاي من

كه

    آه

       تو ؟

نه من نبودم و پايانِ ماجراي من از هم شكست

هوس كه مي كنم از رازِ چند دانه انار

و از گلي كه منم چندش ستاره به هم ريخت

چه قدر ممكن در آفتاب و اسطرلاب

تمام اين بدنم كش مي آيدو دردم گرفت

نفس به واقعيتِ از هم دريده و گل داني كه وقع كمي هم به من ننهاد

حماسه شد گل و ارديبهشت شد گل و تنها شد

نبودنش كا ملتر

خزاينِ كاملِ ابرويش موهوم

چه قدر هستي ؟

نه

اين باغْ سرخِ حماسي نيست

نماد الكلي ي رايج

و طبعِ خانه به دوشي ي رج به رج در باغي احمقانه

كشاله ام دردي آهسته بود

نامه اي كه با رج اين باغ نوشتم و از خود جدايش كردم

و آفتاب

كه در خوابِ مفت خود    تنِ من را

و آفتاب

كنارِ هميشه بود و تنش را

كجاست؟

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در شنبه بیست و یکم بهمن 1385  |
 داستان گروهي

 

توضيح: ما سه نفر بوديم. با اراده ي محكمي براي سه نفر بودن. شيپيش ورديان، ريغماسيان، ويژه. نشستيم خونه ي ويژه. داستان نوشتيم.

 

 

 داستان مي نويسيم

 

درد مي كنم. مثل آلتي درمانده لاي در مانده. و درد مي كند. قصد توطئه چيني ندارم. پيراهني كه درآورده ام مي پوشم. او يابوست. جامعه الزهرا. در عاشوراي سال هزار و سيصد و قديم. بويي كه اما اين بار تمامش مي كنم.

-من مي خام يه ديالوگ بگم.

-بگو

-من مي خام يه ديالوگ بگم!

-هاع؟

البته گنجشكي كه از پنجره وارد شد بدون اينكه بزايد داشت چيزي مي داد. نه داشت مي داد. آآآآآآ! سايه افتاده از پنجره بر ديوار. نگاه مي كنم طرفش. ايستاده بر صحنه.

-مي خام يه ديالوگ بگم!

مي گويد: كسي آنجا ايستاده مرا نگاه مي كند. او از ... من تا به حال آن ها را نديده بودم. دستهاشان را باز كه كردند فهميدم با من كار دارند. گفتم: تموم شد؟ چيزي نگفتند. فهميدم نوبت من شده. گفتم: نوبت من شده؟ چيزي نگفتند. فهميدم سهم ديالوگم تمام شده. گفتم: سهم ديالوگم تموم شده؟ گفتند: بله.

از صحنه پايين آمدم. رفتم وسايلم را جمع كنم. گريمم را كه پاك مي كردم ياد شما افتادم. گفتم سلامي عرض كنم كه نبوديد.

-تو هنوز ياد نگرفتي از جمع متابعت كني؟ شايد من با اين تئاتر رو كنار گذاشته باشيم.

- اما من مي خام اينجا بمونم

-خفه شو! خفه شو!

دردي كه در ساق هام مي پيچد را در نظر بياوريد. فقط همين درد كافيست كه بفهميد حين بالا رفتن از اين پله چه... ديگر فشار خوني كه

اي شاعر!

-خفه شده اش هم داريم!!!

-چي ميل داريد؟

-ما؟ ماكاروف!

-من ماكاروني با پپروني اضافي! البته يه سيخ كباب گنجشك كه بهش آب انار زده باشن... ترش و براي دسر بستني توت فرنگي البته فراموش نكن ومپايرز يه ليوان نوشيدني سرخ مي خوان كه مزه اش ترش باشه و گرم و البته بقيه اش با خودت

خودت: ببخشيد! هات چاكلت الاعضا نداريد؟ دلم براي يه دست بريده تنگ شده.

خمپاره ها سوت كشيدند

دختر جنازه ي يوحنا بود

پس شتر با بار معركه اي حمل شد

حامله مثل خاك تبر

خاك بر سرت و شرم افيون شده است

نيست

نيست كه محاصره ي شهر

-اي بابا!

كاغذ را مي گذارد روي ميز. كنار بشقابش و نگاه مي كند به كف دست خون آلودي كه زير ناخن هاش كثيف بود.

-بهم بزن بابا!

گفتاري در باب ساختارگرايي:

اولا هر چه تئوري مي بافيم در نهايت باز مي گردد به...

پيشنهاد دهنده مرد شد*

 

-سلطان غم مادربزرگ!

مرغ مرد. ما كبابش كرديم بهش دارچين زديم. البته نمك هم زديم. ثانيه اي بعد شكم درد گرفت. راستي چرك آستين كه درد بگيرد با جلد شناسنامه ماهي تابه بهتر است يا آفتابه لگن هفت دست. شام و ناهار نداشتيم، پيشنهاد دهنده قهر كرد.

پيشنهاد دهنده آشتي كرد.

-غلط كرد! مرتيكه از راه نرسيده نشست روي پله به آبجي كوچيكه گفت يه چايي بيار انگار اين سبيلا رو از مطرب خونه خريديم.

در پياده روي روبرو ايستادم. نگاه كردم به پرده هاي كشيده ي پنجره ها و همان حال كاغذ را از جيبم در آوردم. شماره را گرفتم.

اولي: سلام

دومي: سلام

سومي: ببخشيد

اولي: ببينم قبض موبايل شما اومده؟

دومي: نيستن؟ كجان؟

سومي: ترتيبي دادم كه دسته گل سر ساعت مقرر روي قبر باشه

اولي: ديشب خوابش رو ديدم. بالاي قبرش ايستاده بود... اون كيه؟

دومي: نمي دونم بايد فكر كنم

سومي: خرماها رو تو مي خري يا من؟............................باشه باشه

اولي: آره ديروز بهش گفتم روبروم نشسته بود بعد

دومي: عكسه رو نشونم داد گفت اينه ... نه، نه قيافه نداشت

سومي: يعني حالا عروسي آبجي كوچيكه بهم مي خوره؟ حيف شد مي خواستم وسط عروسي حال مرتيكه رو بگيرم با اون سبيلاي گه زده

اولي: خيلي وقت پيش بهش گفته بودم اين جوري مي شه آخه موقعي كه به دنيا اومده بود تو گوش چپش اذون خونده بودن

دومي: نمي دونم بهش گفتم فكرامو بكنم راستي شعر جديدمو برات خوندم؟

سومي: داشت عرق مي خورد بهش گفتم كار خوبي نيست تو مراسم... مرتيكه اين حرفا حاليش نيست كه الدنگه

اولي: پس سر ساعت بيا

دومي: دختر جنازه ي يوحنا بود... پس شتر با بار معركه اي حمل شد... حامله مثل خاك تبر...

سومي: خداحافظ

-------------------------------------------------

* پيشنهاد دهنده يكونات ريغماسيان بود

-مرد حرف بدي است. فحش است. پس يكونات ريغماسيان مرد شد.

 

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385  |
 

 

چند قطعه از‌‍ " زمزمه هاي شبانه ي آن شب با امير "

 

۱) زينب

زمان محاصره در مه

زمين معاصر ابرو

كجاي هيچ نشستي

كه با تو مي گويم

 

 

۲) جُوْن

در اين جنون و در اين مرگ

كمي به فكر دلم باش

در اين جنون و

                       در

                                   اين مرگ

 

 

۳) علي اصغر

و

من

تمام جهانم

گلوي اسماعيل

 

 

۴) شمر

غمي

دقيقه ي جانم شد و

غروب كرد

به آواز هاي تلخ گناهم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در شنبه هفتم بهمن 1385  |
 

Maybe Duck

 

به خاطر خون

 

 

 

 

 

آنها كه ساعت هشت شب به خانه بر مي گردند ودوباره همان اردكي مي شوند كه شب قبل بودند تعداد زيادي ندارند. اما همه گي شان اين را مثلب ده فرمان مقدس مقدس مي شمارند. اين حتا بيشتر از كشش خون آن ها را ميكشد.تنها چيزي كه در آن ساعات بي وقفه رعايت مي كنند تنها يي و مرور خاطرات روز است. حتا اگر فقط دو نفر از سه نفر برايشان دست تكان داده باشد.و دقيقن بعد از يازده ساعت مثل هر آدم معمولي ي ديگر

از خانه بيرون مي روند و سعي مي كنند خاطرات خوبي براي ساعت هشت شب و اردك محبوبشان درست كنند.

اين البته براي من و ديگران هيچ اهميتي ندارد چون آن ها هيچ وقت آن قدر ها مهم نبوده اند كه بتوانند تاثيري روي آدم هاي ديگر بگذارند.و البته وقتي بيرون از خانه اند نمي شود فهميد اين همان اردكي است كه ممكن است يك شب به جاي شام روي سفره

يكي از دهاتي هايي كه بچه هاي هر دو تا زنش را دور خودش جمع كرده سرو شود.تنها نكته ي جالب آنها اين است كه مي شود راجع بهشان نوشت.

آنها هم ديگر را به خاطر خون دوست دارند. وقتي يكي شان مي ميرد بقيه بي آن كه بدانند او وجود داشته احساس مي كنند خالي شده اند.حس تنهايي مثل آخرين ساعات جمعه برايشان ادامه دار مي شود. البته هيچ كس از مرگ آن ها با خبر نمي شود. همه فك مي كنند يك آدم معمولي مرده يا يك اردك معمولي.

آنها بيگانه نيستند يا مردمي از سيارهاي ديگر. با اين كه عده ي زيادي را در بر نمي گيرند بين خود ما هستند از پدر و مادري مثل پدر و مادر ما به دنيا آمده اند والبته حتا پدر و مادر شان هيچ وقت نمي فهمند آن ها از ساعت ئهشت شب تا هفت صبح اردكند. اردك هايي تمام عيار كه ميشود آن ها را براي شام پخت يا تخمشان را آب پز كرد يا از بوي گندشان سر درد گرفت يا پهن شان را به جاي كود براي سيكلمه ها برد. حتا تراژدي بزرگ زندگي ي آن ها نمي توانند در رخت خواب بخوابند واين باعث ميشود هيچ وقت نتوانند احساسات لخت خودشان را بروز دهند. عروسي نمي كنند. بچه دار نميشوند . فقط از دور عشق مي ورزند و منتظر مي مانند يك روز صبح بيدار شوند و ببينند سال ها است كه مردهاند.

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در شنبه سی ام دی 1385  |
 

 

 

 

نقره اي

 

حيف است از شد آمدِ اين باطلِ عزيز

بطنِ مواقعي كه دلم نيز / رنگ زد به دايره هايي افسرده

چندين جهنمِ واخورده

تا ادعا كنم نَفَسم نَفْس مي شود

بين دو آب و ابرو

يا آبروي چيزي معاصر اندوه هاي پاييزي كه منتفي شد و پژمرد

من خم شدم كه برگ بچينم / برگِ خشك

آتش براي خاطره اي لغو

پس روي روي چشم __ تو آمين مي شدي

و فرو ريخت روي دهانت گسِ رمنده ي يك حرف

حرف زدي چون شانه روي زلف و كشاله ي باران كه مي زدي قبلا

ميلِ جهانِ خاموشان افروختي

يعني گناه بود كه بر شاخِ گوزني جوان علامتم مي كرد

لطفا پس از شنيدنِ اين سطر

لطفا پس از شنيدنِ اين بوق

بينِ دو سهمِ گم شده در جنگل

هي طرح

هي طرازِ دو آهن بود

وقتي عمود مي شد خط كشيده اي كه به فكرِ تو مي رسيد

پايانِ انقلاب براي دقايقِ موهومِ آفتاب

من يخ زدم __ جنازه ي باطل شدم __ عزيز

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه بیست و دوم دی 1385  |
 

 

 

 

خدا

 

 

روزي از كبوتر و شعر سر خواهم رفت به تعداد بال هاي خفاش

پايين هواي گرفته ي بهمن در امتداد قيامت است

خون مورچه ها

وتصادف

و سنت آگوستين

چقدر خدا است

در پياده رو

با ساق و ساق دوش و حسودي بستني مي خورد

با خنجر نا رفيق بر كتف پل الله وردي خان

خانم !

اجازه بدهيد دست هاي شما را سبز كنم زير سايه ي فطير مقدس

جشن تكليف

نوشته ام وسال ها گذشته از هيجان نوشابه در حياط دبستان

حالا نه خواهري دارم نه مادري

تنها به تخته سنگ و خدا مديونم

حتا درخت زنده تر از جاي پاي شهيدان مونث است

و سابقه ي سيب انار انجير خربزه

وسابقه ي زيتون

گور به گور شود آن شقيقه و اين تف قور باغه كه ريخت روي آب

پل الله وردي خان به پستان هاي زاينده رود نگاه ميكند

سرخي ي من از تو

كه نا رفيق و كتف يك جا داشته ام

چقدر خدا است

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه پانزدهم دی 1385  |
 
 
بالا