تبليغاتX
ویژه
در ابتدا كلمه داشت با مادرش زنا مي كرد
 


امشب از اون شباس که ستاره نداره

اگرم داش دیده نمی شد

یه لایه ی کدر آب روی چشام وول می خوره

به یه دیوار تکیه می دم و با گچ ِ سفید ِ دیوار ِ رو به رو درد و دل می کنم

اونم گوش می ده

اما حرفی نمی زنه

وقتی از قسمتی می گم که تنهایی داره

یا دل تنگی

بدنش و تکون می ده و پرده ی روی پنجره می لرزه

فقط همین جاس که حرف من و می فهمه

بعد پتوم و می کشم رو سرم

تو تاریکی

زیر پتو

یه ساعت ِ تمااااااااااااااااااااام هق هق می کنم

بعد

یادم می افته امشب ستاره هاش

یا پشت ابر قایم شدن

یا پشت ِ لایه ی کدر ِ آب

که تو چشام وول می خوره

بی خیال ِ ستاره ها می شم

دوباره سرم و می ذارم زیر ِ پتو

یه ساعت ِ تمااااااااااااااااااااام ...

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391  |
 



عشقِ منو رد می کنی     بد می کنی     بیچاره این دل
با این دلم بد می کنی     بد می کنی     بیچاره این دل
از شب تا سحر از گریه دریا می شه پهلوم
راهِ دلو سد می کنی     بد می کنی     بیچاره این دل

با کفشِ نقره ای میای
پاپیچِ تقدیرم می شی
قلبمو آتیش می زنی
بغضِ گلو گیرم می شی
داغی تب توی تنم هی می شکنه رنگ منو
دردم رو بی حد می کنی     بد می کنی     بیچاره این دل

خاموشی ی خونه می شی
وقتی که چشمام خوابیدن
هرگز نشد به من بگی
چشام دیشب تو رو دیدن
از آینه آتیش می زنی جون منو چشم منو
اشکم رو ممتد می کنی     بد می می کنی     بیچاره این دل

خنجر به بغضم می زنی
اشکم رو جاری می کنی
هی می ری از پیشِ چشام
با  غصه یاری می کنی
آتیش به ابرا می زنی بارون میاد اما پر از غم
هی رفت و آمد می کنی     بد می کنی     بیچاره این دل

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390  |
 

 

 

کم است آن چه تمام ِ جهان برای همین آمدست توی جهان

خطا اگر نکند پاد سنگ سر نرسد به شهادت ِ خون

بزن تو کارِ جنون آآآآآآآی ی ی ی

بدم حوالی ی خون ریزی ی زنانه ی تاریک خانه های ظواهر

ظهور ِ آقا باش

یا چیزی بین ِ ظهور ِ آقا باش و بین ِ ساعت و نفیر اسرافیل

تمام کن / تن   تن   تن

قرار بگیرد از سر ِ آنچه معلوم است تن

جایی که دو نقطه ی معلوم الحال به هم می رسند

او           نقاط ِ زیادی از انجیر دارد

این          دو نقطه از انجیر دارد

از اولش معلوم بود تو او را برای خودت قایم کرده بودی توی افسانه

حالا بکَن که دست ِ رو شده ات را پاک کنی

قلب ِ رو شده ات را پاک کنی یا نکنی دیگر فایده ای ندارد

ابر با سنگینی آستین ِ تو از چرک حرام زاده گی کرد و لو داد آن چه تو خوابانده بودی توی علف ها

موقعیت ِ خوبی برای سال روز بود  /  یا نبود

یا موقعیت ِ خوبی نبود که امروز را برای تو اعلام کرده باشند یک پار سال اضافه کرده ای به تمام ِ خودت

قلب ِ گرفته و بازوی گرفته و درد با تاخت های قطار دائم میل پیاده می کند به بمیری

یا بمیری اگر شک کرده ای آن دو شاخ ِ مقدس تو را محاصره کرده اند که بمیری

پس ِ این آفتاب

توپ توپ

توپ توپ

شوت می کند منهدم شده ی تو را از اجانب بیشتر

شهر بیرونت می کند حتا وقتی ناخن هایت را برای اعتراف جویده باشند

الاغ می آورند و سوارت می کنند با کله ای که رب گوجه مالیده اند و بیرونت می کنند به جرم ِ

جویدن ناخن هایت

دقیاً ساق هایت ساق هایت

ساقی هایت ساق هایت

هی جرعه اسم راه می شود و تو تشنه مانده ای و کبود قوت ِ لایموت ِ رفتن ِ توست بر کف ِ پایت

عشق اسم ِ دیگر لب های خونی توست

لب : گزیده ی تاراج رفته ی خونین دل است

کوه رو به روح لاله زار

با شرم از درخت ها    آستینش را سؤال می کند چرا چرک شده

درخت ها با بی رحمی ی هر ساله شان قار قار می خندند

شار شار می ریزند

این برگ ها مجازات کردن ِ تاریخی ی تو را پنهان می کنند

زیرا تو بی گناه به دیدار ِ او شتافتی

 

    پت

نقدِ پت

۱   ۲   ۳

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389  |
 

 

 

یک روز یک پرنده به من گفت : این آبشار را با اضطراب ِ تو خواهم ساخت

یک روز یک پرنده به من پیچید / این آبشار را با اضطراب ِ من

یک روز یک پرنده به من        آخ      یک روز پشت ِ میان گین ِ ریگ ها

آن قدر من میانه ی میدان ِ آب تو

یک روز یک پرنده میانه ی صبحانه گریه ای از کودکانش  / تو

قدری که سخت بگیرم      آی      پشتم که تلخ

ماهی که هیچ      آی یک پرنده با پر ِ خیس      یک خاک با پُر ِ پولک

من دست های تو باشم ، آرام ، در حال ِ جمع کردن ِ پولک ها

هی حس کنم تن ِ تو باغ را و خاک را و من را

یک روز یک پرنده به من گفت : آبشار بس است / حالا نوبت ِ تقدیم کردن ِ یک پرنده به اوست

 

برای دانلود مجموعه ی "پت" این جا کلیک کنید 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه دهم دی 1389  |
 



بعداً از تو حلاوت دمید

جهاز ِ عواطف

گلی در کار ما دخالت کرد

پیش بینی ی آن روز منحصر به فرد

کامل شدن را دوست اگر داشته باشی

می ترکد

دوستانت می ترکد


|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در یکشنبه یازدهم مهر 1389  |
 

 

نو روز شد

مقاومتم مرد

هر چند بین لبانم مزار هایی بود

این روز را به خاطر آوردم

تن بر سپاه بیابان

اعدام استخان

یعنی سالم جدید نشد

مجدد شد

برای دانلود مجموعه ی "پت" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در یکشنبه هشتم فروردین 1389  |
 عشق

عشق

 

آه ای گلابتون ـ آه ای گلابتون

پرگار چشم چشمت که با پر گار رنگی قهوه ای گرفته و اگر زبان بزنی تلخ است

یک قاشق مربا خوری عسل می ریزم توی چشم هایت

رنگش عوض شود

روشن ِ مایل به قهوه ای

می برمت ...

ای کاش چشم هایت مشکین بود

پس می روم حجر الاسود بخرم

بخیه بزنم به چشم های تو

تا وقتی زبان می زنم مزه ی بهشتی را بدهد که افسرده گی گناهی از سنگ گس و یخش

                                                                                                                     -کرده است

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در پنجشنبه دهم دی 1388  |
 
    

 

  سين . سين . خاف

 

ما سه نفر بوديم. با اراده ي محكمي براي سه نفر بودن. يكي از ما خرس قطبي بود. ديگري خرس قطبي بود. آن يكي چيزي بود كه ميشد مثل مه عبور كرد از او به يك دشت رسيد كه چهار گوسفند حامله در آن به چوپانشان ميگفتند شوهر. ما آن چهار گوسفند نبوديم . حتا چوپان آن چهار گوسفند نبوديم. ما سه نفر بوديم. با بوي سه نفر ردپاي سه نفر تعداد دندان هاي سه نفر و هر چيز ديگري كه مربوط به سه نفر باشد. گاهي از درون يكي مان رد مي شديم و به سه گوسفند از چهار گوسفند حامله اي كه در يك دشت به چوپانشان مي گفتند شوهر تجاوز مي كرديم وبا عذاب وجدان بر مي گشتيم وبه نوبت مي گفتيم" من دلم براي آن گوسفند حا مله اي كه زياد آمد مي سوزد زيرا مي شد شهوت و نا كامي را در صداي نفس هايش شنيد" و البته ما به طرز بي رحمانه اي تنها سه نفر بوديم.

شب ها به آسمان خيره مي شديم و سر ستاره اي كه مردد بوديم مال كدام يكي از ما است دعوا مي كرديم. سر اين كه كدام يكي مان وسط بخوابد دعوا مي كرديم . و آخرش هميشه از يكي مان كه وسط خوابيده بود رد مي شدم و به سه گوسفند حامله تجاوز ميكرديم وبا عذاب وجدان بر مي گشتيم.

- بيا بخوريمش !

اين را يكي از ما كه خرس قطبي بود گفت وديگري كه خرس قطبي بود تاييد كرد .اما آن يكي كه چيزي بود كه ميشد مثل مه عبور كرد از او به يك دشت رسيد كه چهار گوسفند حامله در آن به چوپانشان مي گفتند شوهر گفت" من به گوشت گوسفند حامله حساسيت دارم"

ما سه نفر سر اين كه كدام يكي از ما سه نفر قبل از بقيه خرس قطبي بوده دعوا كرديم. آخر دعوا در حالي كه سه نفر بوديم از يكي مان رد شديم و به سه گوسفند حامله كه به چوپانشان ميگفتند شوهر تجاوز كرديم و با عذاب وجدان برگشتیم

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست " این جا کلیک کنید

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در یکشنبه سوم خرداد 1388  |
 
Red Eyes by Jeremy Brooks.

 

 

سُرخان

 

میانِ چشم تو آهو تخم ریخته که سرخ است؟

یا آهو توی چشم تو قدم می زند که سرخ است؟

یا اصلاً آهویی در کار نیست

سرخ است

شاید اصلاً اشک عفونی می ریزی

شاید فقط سرخ است که یک شاعر سیگاری همان طور که سیگارش را توی استکان نم دارش خاموش می کند از تشبیه چشم به رنگِ شراب خنده اش بگیرد

اما چشم تو سرخ است

مثل ادرار ِ سرخ اژدهایی که یک شوالیه ی عاشق با اسب کوبیده توی کلیه اش

مثل پر سرخ ِ کلاه ژان ماتیو

به چشم سرخت افتخار کن

به چشم سرخت اما افتخار کن

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 

 

 

 

نا گهان با مژه هايي بلند

 

و زمين با درهايي تازي

 

باز و لهجه ي جنوب لبنان در باز بودنش

 

خطه هاي ديگري در همين اطراف

 

كه ناز مي كند با در گيري

 

تو در ميان تمام چيز هايي كه وجود داشت مادرم بودي

 

مادرم

 

نه بيشتر از آن

 

و ميل زاييدن من در فوران آخته ي چشمت آسيب ديده بود

 

تو از ميان چند كاكتوس بيرون آمدي

 

كه گلهاي عجيبشان عجيب قشنگ بود

 

به اندازه اي كه فكر مي كنم گلهاي عجيب كاكتوس در راه است

 

يا در كار

 

كه مي شود به تو به سادگي گفت زيبا هستي

 

آن قدر كه دل تنگ مي شوم وقتي به ياد مي آورم بر سفره ي عقد به

جاي تو ديگري بايد آهو را به گردن ديگري آويز كند

 

نا مرتب و ديوانه

 

نا مرتب و در گير با جهان علف ها

 

حرفي به من نمي زني بيش از آن كه حرفي به من زده باشي

 

حرفي به من نمي زني كه بدانم در انتخاب جهنم اشباه نكرده ام

 

آه اي پراكنده در شباهت من

 

اي نقره ي مذاب در حلقوم آفرين

 

دور مچ زمين فشار مي دهي

 

و مرا در آغوشت

 

مثل آفتاب خفه شده

 

با صورتي كبود

 

كه معصوميت را در رنگ بنفش آن مي شود امتحان كرد

 

فشار مي دهي

 

تو از ميان همه چيز هاي اتفاق افتاده در زاد گاه من مادرم بودي

 

با سينه هايي كه به جاي شير آغاز مرگ مرا در خود داشت

 

آغاز اين همه دوران

 

دايره هايي كه دوستشان دارم

 

بيش از تمام جهنم ها

 

بيش از فرستادن خدايي كوچك در دام

 

و كبوتري بزرگ براي اين كه بگويد از راه مانده گلايه هاي من

 

كبوتري بزرگ تر از حضرت خلاصه شده اي در تابوت كاغذي

 

تو مي دانستي

 

تو تمام خبر ها را مي دانستي

 

وقتي مرا براي بدرقه كردن اسب بدرقه كردي

 

و نازكانه در صداي خودت بودي

 

و نازكانه در صداي خودت درد كشيدي شايد

 

همين كه جوجه هاي كبوتر از دست رفت

 

در باور بلوغ

 

باغ بزرگ در بال هاي هموار

 

همواره از شنيدن آغوش استغفار

 

همواره در مسير رفتن استراحت به حرف

 

همواره به جاي گفتن در شيب

 

همواره تا صبح

 

تا افق

 

تا ديوار خورد شده ي اضطراب مي ماندي

 

مي ماندي كه من به حرف تو قناعت دارم

 

به جاده و سيب و انقريبي بيمار

 

به اين گلوي گر گرفته كه از نقره ي مذاب حرف زد يك روز

 

و به زنگ تلفن كه مزاحم اطراف اين اتاق كوچك است قناعت دارم

 

مي ماندي كه بر بوسه هاي تو توانستم حرفي بنويسم

 

حرفي عميق تر از كاه هاي مزرخف كه به شانه اي كه تازه از مو هاي

تو برگشته است چسبيده باشند

 

مي ماندي

 

مي ماندي

 

مي ماندي

 

من به تاكسي آدرس جايي از ماه بهمن را مي گفتم

 

و تو عجيب مي ماندي

 

تا تاكسي دور شود از ارديبهشتي كه لمس تو بود

 

لمس تو در طوايف ما ه مرداد

 

لمس تو و هر چه در نهايتش ترتيب انگشت بود بر لب

 

تعجب سختي كه يك سال شد

 

يك سال شد

 

پيش از آن كه بتوانم از زن بودن تو بيشتر شوم

 

از لبي كه در نهايتش هيچ وقت جز در صدايي كه نام من بود مال من

 

نبود

 

و پيش از آن كه بتوانم از زن بودن تو بيشتر شوم

 

چه قدر عجيبي اي حرف

 

چه قدر

 

چه قدر مثل لايه هاي مركزي ي پياز بوي تند زنده بودن مي دهي

 

و مثل تلفن

 

و مثل آدرسي كه در اتوبوس زير لب زمزمه مي كردم

 

و مثل خلاصه ي وضعيت يك زندگي ي در گير

 

و مثل لايه هاي مركزي ي پياز بوي زنده بودن مي دهي

 

برای خواندن مقاله ی :غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در دوشنبه سوم فروردین 1388  |
 
 
بالا