تبليغاتX
ویژه
در ابتدا كلمه داشت با مادرش زنا مي كرد
 
    

 

  سين . سين . خاف

 

ما سه نفر بوديم. با اراده ي محكمي براي سه نفر بودن. يكي از ما خرس قطبي بود. ديگري خرس قطبي بود. آن يكي چيزي بود كه ميشد مثل مه عبور كرد از او به يك دشت رسيد كه چهار گوسفند حامله در آن به چوپانشان ميگفتند شوهر. ما آن چهار گوسفند نبوديم . حتا چوپان آن چهار گوسفند نبوديم. ما سه نفر بوديم. با بوي سه نفر ردپاي سه نفر تعداد دندان هاي سه نفر و هر چيز ديگري كه مربوط به سه نفر باشد. گاهي از درون يكي مان رد مي شديم و به سه گوسفند از چهار گوسفند حامله اي كه در يك دشت به چوپانشان مي گفتند شوهر تجاوز مي كرديم وبا عذاب وجدان بر مي گشتيم وبه نوبت مي گفتيم" من دلم براي آن گوسفند حا مله اي كه زياد آمد مي سوزد زيرا مي شد شهوت و نا كامي را در صداي نفس هايش شنيد" و البته ما به طرز بي رحمانه اي تنها سه نفر بوديم.

شب ها به آسمان خيره مي شديم و سر ستاره اي كه مردد بوديم مال كدام يكي از ما است دعوا مي كرديم. سر اين كه كدام يكي مان وسط بخوابد دعوا مي كرديم . و آخرش هميشه از يكي مان كه وسط خوابيده بود رد مي شدم و به سه گوسفند حامله تجاوز ميكرديم وبا عذاب وجدان بر مي گشتيم.

- بيا بخوريمش !

اين را يكي از ما كه خرس قطبي بود گفت وديگري كه خرس قطبي بود تاييد كرد .اما آن يكي كه چيزي بود كه ميشد مثل مه عبور كرد از او به يك دشت رسيد كه چهار گوسفند حامله در آن به چوپانشان مي گفتند شوهر گفت" من به گوشت گوسفند حامله حساسيت دارم"

ما سه نفر سر اين كه كدام يكي از ما سه نفر قبل از بقيه خرس قطبي بوده دعوا كرديم. آخر دعوا در حالي كه سه نفر بوديم از يكي مان رد شديم و به سه گوسفند حامله كه به چوپانشان ميگفتند شوهر تجاوز كرديم و با عذاب وجدان برگشتیم

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست " این جا کلیک کنید

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در یکشنبه سوم خرداد 1388  |
 
Red Eyes by Jeremy Brooks.

 

 

سُرخان

 

میانِ چشم تو آهو تخم ریخته که سرخ است؟

یا آهو توی چشم تو قدم می زند که سرخ است؟

یا اصلاً آهویی در کار نیست

سرخ است

شاید اصلاً اشک عفونی می ریزی

شاید فقط سرخ است که یک شاعر سیگاری همان طور که سیگارش را توی استکان نم دارش خاموش می کند از تشبیه چشم به رنگِ شراب خنده اش بگیرد

اما چشم تو سرخ است

مثل ادرار ِ سرخ اژدهایی که یک شوالیه ی عاشق با اسب کوبیده توی کلیه اش

مثل پر سرخ ِ کلاه ژان ماتیو

به چشم سرخت افتخار کن

به چشم سرخت اما افتخار کن

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 

 

 

 

نا گهان با مژه هايي بلند

 

و زمين با درهايي تازي

 

باز و لهجه ي جنوب لبنان در باز بودنش

 

خطه هاي ديگري در همين اطراف

 

كه ناز مي كند با در گيري

 

تو در ميان تمام چيز هايي كه وجود داشت مادرم بودي

 

مادرم

 

نه بيشتر از آن

 

و ميل زاييدن من در فوران آخته ي چشمت آسيب ديده بود

 

تو از ميان چند كاكتوس بيرون آمدي

 

كه گلهاي عجيبشان عجيب قشنگ بود

 

به اندازه اي كه فكر مي كنم گلهاي عجيب كاكتوس در راه است

 

يا در كار

 

كه مي شود به تو به سادگي گفت زيبا هستي

 

آن قدر كه دل تنگ مي شوم وقتي به ياد مي آورم بر سفره ي عقد به

جاي تو ديگري بايد آهو را به گردن ديگري آويز كند

 

نا مرتب و ديوانه

 

نا مرتب و در گير با جهان علف ها

 

حرفي به من نمي زني بيش از آن كه حرفي به من زده باشي

 

حرفي به من نمي زني كه بدانم در انتخاب جهنم اشباه نكرده ام

 

آه اي پراكنده در شباهت من

 

اي نقره ي مذاب در حلقوم آفرين

 

دور مچ زمين فشار مي دهي

 

و مرا در آغوشت

 

مثل آفتاب خفه شده

 

با صورتي كبود

 

كه معصوميت را در رنگ بنفش آن مي شود امتحان كرد

 

فشار مي دهي

 

تو از ميان همه چيز هاي اتفاق افتاده در زاد گاه من مادرم بودي

 

با سينه هايي كه به جاي شير آغاز مرگ مرا در خود داشت

 

آغاز اين همه دوران

 

دايره هايي كه دوستشان دارم

 

بيش از تمام جهنم ها

 

بيش از فرستادن خدايي كوچك در دام

 

و كبوتري بزرگ براي اين كه بگويد از راه مانده گلايه هاي من

 

كبوتري بزرگ تر از حضرت خلاصه شده اي در تابوت كاغذي

 

تو مي دانستي

 

تو تمام خبر ها را مي دانستي

 

وقتي مرا براي بدرقه كردن اسب بدرقه كردي

 

و نازكانه در صداي خودت بودي

 

و نازكانه در صداي خودت درد كشيدي شايد

 

همين كه جوجه هاي كبوتر از دست رفت

 

در باور بلوغ

 

باغ بزرگ در بال هاي هموار

 

همواره از شنيدن آغوش استغفار

 

همواره در مسير رفتن استراحت به حرف

 

همواره به جاي گفتن در شيب

 

همواره تا صبح

 

تا افق

 

تا ديوار خورد شده ي اضطراب مي ماندي

 

مي ماندي كه من به حرف تو قناعت دارم

 

به جاده و سيب و انقريبي بيمار

 

به اين گلوي گر گرفته كه از نقره ي مذاب حرف زد يك روز

 

و به زنگ تلفن كه مزاحم اطراف اين اتاق كوچك است قناعت دارم

 

مي ماندي كه بر بوسه هاي تو توانستم حرفي بنويسم

 

حرفي عميق تر از كاه هاي مزرخف كه به شانه اي كه تازه از مو هاي

تو برگشته است چسبيده باشند

 

مي ماندي

 

مي ماندي

 

مي ماندي

 

من به تاكسي آدرس جايي از ماه بهمن را مي گفتم

 

و تو عجيب مي ماندي

 

تا تاكسي دور شود از ارديبهشتي كه لمس تو بود

 

لمس تو در طوايف ما ه مرداد

 

لمس تو و هر چه در نهايتش ترتيب انگشت بود بر لب

 

تعجب سختي كه يك سال شد

 

يك سال شد

 

پيش از آن كه بتوانم از زن بودن تو بيشتر شوم

 

از لبي كه در نهايتش هيچ وقت جز در صدايي كه نام من بود مال من

 

نبود

 

و پيش از آن كه بتوانم از زن بودن تو بيشتر شوم

 

چه قدر عجيبي اي حرف

 

چه قدر

 

چه قدر مثل لايه هاي مركزي ي پياز بوي تند زنده بودن مي دهي

 

و مثل تلفن

 

و مثل آدرسي كه در اتوبوس زير لب زمزمه مي كردم

 

و مثل خلاصه ي وضعيت يك زندگي ي در گير

 

و مثل لايه هاي مركزي ي پياز بوي زنده بودن مي دهي

 

برای خواندن مقاله ی :غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در دوشنبه سوم فروردین 1388  |
 مادرانه 1و2

 

مادرانه ۱

 

 

با تمام قوایش این مادر من است که می خندد

حتای ناگوار حسودی

با تمام قوایش پدر منم که مادر خود را از دست داده ام

روح مقدس اینکاها

زیگوراتی به شکل آلت تناسلی ی این قبیله که قبلا مرد معجزه گر بود

زیگوراتی به شکل پستان های خمار شهر زاد

سایه ی هرج و مرج به هم پیچیده

زیگوراتی سفت که عمود شده روی بدن استخانی ی شهوت

زن با پوشیده گی ی ساق هایش از مغازله بر گشت

تا مادرم شود و بخوابد در رخت خواب من

 اما یقین شرم / قطره های نجیب تناور / بر صورتش معاوضه ی بافت های انسانی است

با تمایل هنجار های خروسان اهل بیت مقاومت

مقاربت من با مادرانه گی ی معماری

انجمنی در شهر زاده گی اش

من پشت سایه های تکثیر راز ماندم

شب ها دراز کشیدم پشت گلوله های اذانی

مغضوب نرمش تنپوش بوده گی در جهنم ادوار بی غرض

پس بعدنی با سماجت خود راه آمد و حسرت گذاشت روی گلوی خروس های جوان مرگ 

نامش شهید شد

زیرا به مادرش هیجانی نداد تا بدنش را مغازله گرداند

هجوم شیر شد

 

 

 

 

مادرانه ۲

 

این راه رو / پیاده رو

خطراتی که قطران سقط جنین را دنبال می کند

 آموز گار اراده ی شنبه را برای محکم نگه داشتن نمره ی چشمم

آموز گاری باد را در نقطه ی استفاده از خمیازه

آموز گاری مار ماهی را در شیشه ی به خون نشسته ی الکل منهدم کرد

من مثل همیشه کودکی بودم که می ترسم از تصادف

وقتی که می رود از دست من رود خانه به بیرون

خیسم نکن !

اگر چه قوایم را در طرح این اراده فرستادم به بیرون

زنگ زدم به مادرم

یعنی تو حالا مرده ای؟

این گریه نیست که من می کنم

این حس مطلقی است که وقتی از دست من می رود تن من هنوز واقعی است

یعنی تو حالا مرده ای؟

زنگ زدم به مادرم

گفتم روز را در هاون کوبیدم اما براده هایش به چشم هایم راه نیافت

نمک زدم به روز نپوسد

اما نمک به چشم های خودم بر گشت

گفتم که لامسه ام از درک نرمی ی زن محروم است

یعنی تو حالا مرده ای؟

پس این همه تداعی ی و ادراک چیست در تن خوابم؟

پس این همه تداعی و ادراک را به کوچه بریزم؟

مادر!

من کلاغ جوان مرگی را در کوچه پر زدم

سیاه تر ود شبم/ که بخوابم / در آن شب سیا

اما فقط محاصره ام کرد

لب های شمعدانی ی پیرم در باغچه

آن قدر ها که اراده کنی

مادر !

من درد می کنم

مرا بغل کن روی دردم

آن جا ببر که سهم من از سهم سنگ و عتیقه و ابریشم مشخص است

آن جا ببر که دیگر به شاعرانه خندیدنم نخندد درخت بی رحم

آن جا که تمام روزنه ها

آن جا که تمام راه رو ها و پیاده رو ها

آن جا که تمام حس محاصره شدن در برف

آن جا که نصب سیب در خاطرات چشم ممکن است

یعنی تو مرده ای؟

یعنی تمام شد آن چشم های درشت شمالی؟

باور کنم که ساقه ی این لغو ریشه در ستاره ی کابوسی نیست؟

مادر !

جنازه ام را با خود بغل بزن

 

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این ججا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 

 

تنوير يك تابلو در يك عصر

 

افتاد، از اسبش.

وشمايلش را كه در قهوه خانه خوني بود و داشت نگاه مي كرد به آدم ها و به استكان هايي كه بخار مي كردند به ياد آورد .

با چشم هايش خط باريك خوني را كه راه افتاده بود بيرون قاب دنبال مي كرد . تمام اين سال ها منتظر بود يك روز آن جا هم سرنوشتش باشد . لاي آدمهايي كه مي آمدند ، چاي مي خوردند و بيشترشان حتا به اين فكر نكرده بودند كه او سوار اسبش است يا از اسبش افتاده.

هوا دم داشت ، قهوه چي شربت تعارف مهمان ها مي كرد وچاي سفارشي ي آن ها را مي داد .درست ساعتي كه هر روز رخ مي دادميز هاي وسط قهوه خانه را جمع كرد وگفت ميدان حاظر است.

دلش مي خواست خون وسط موزاييك هاي آن جا دَلَمه بسته باشد ، بيرون قاب ، جايي كه بشود رويش لگد گذاشت ، يا نگاه كرد و سري تكان داد و مكث كرد ، حتا براي كوچك ترين ثانيه ي ممكن.

مردي كه ريش هاي سفيدش را خزاب كرده بود وسط ميدان آواز مي خواند وآدم ها ي قهوه خانه گريه مي كردند . شايد به خاطر خودشان ، واو مي دانست به بهانه ي او.

سعي كرد بلند شود ، با همه ي حسي كه داشت . و با نفس هاي بريده و بي صدا و بي حركت . مي خواست همه تابلو را ببينند يا خون آن جا روي موزاييك ها دلمه ببندد .

صداي گريه بلند تر شد.حا لا خون كف موزاييك ها دلمه بسته بود . مردم داشتند جواني را كه خون دماغ شده بود ، شايد از گريه ، شايد از دم هوا ، بيرون مي بردند .

او داشت به خط بارك خون كه راه افتاده بود بيرون قاب نگاه مي كرد.

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 

    

      جنگ بي

 

 

 انسان ِبي كمر   پدر ِبي جهش    ستاره ي فرتوت

 ما سايه هاي مشتركي داريم

 در غرفه هاي مشترك ارسال بوي تند ِمناسبت داريم

 متن ِروابطي كه دلالت هاش از ارمياي نبي نقطه ساخته است

 ما بر جنازه هاي فعلن حس هاي بي كفنيم

 خوابي نوشته شد    درتقدير ِهركتاب

 و ارمياي نبي را رسول ِنحله ي خود كرده ايم

 وقتي كه مي نويسيم   چيزي كه مي نويسيم آماده مي شود كه بجنگد

 وقتي كه جنگ مي شود ما مادران ِمشتركي داريم

 

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه ششم اسفند 1387  |
 

 

تقديم به خواهرم

در 22 ساله گي اش

وبه مرمر

و به نوشته

كه

" اين جا مزار سر زندگي است"

 

 

جاذبه

 

 

سكوت قايله بر ميگردد

امير بنده *

امير بنده

ماهي با زخم كوچكي كه دهانش برداشته مي ميرد

اگر پذيرش من بود وبعد از اين

تمام روز پياده كنار منظره هاي مداوم آب

پرنده با دو كودك مونث خود

و من

برادر دل تنگ

كنار بوي علف هاي كهنه سر به گريه بر آرم

هوا گرفته

هوا روي سقف سرد

هوا در مسير بوي ابابيل

وروز هاي جوان مرگ حاصل تابستان

اگر خلاصه ي كام جواهر است دلم

شكنجه گاه لب تو است تا به خنده بشويند خاك كفن را

اگر بميرم وهرگز

اگر به دوري باشد

امير بنده پر از روز هاي باكره تا كي

نمايش گل ارديبهشت نيست برادر

بيا به شانه ي خم

بيا به سمت سفيدي ي تازه

بيا به خاطره ي دور هاي نارنجي

و از تولد او

۲۲

و هيچ وقت نرفته ۲۲

و هر چه مانده همين است ۲۲

و كوچه سخت به اندامش ميگويد ۲۲

وكوزه از شراب ۲۲ پر است

و اين عدد لعنتي

و اين عدد كه مهم

و اين عدد خسته در شناس نامه ي من

و اين عدد

كنار كوچه به اندازه غم سنگين

بهار رفته به تابستان

شهيد راه كجاي بهار خواهي رفتن

و رفته گران گروه كر ۲۲

حماسه روي جگر بند شهر كتك خورد

و آن چه مانده كمي از پرنده و چيزي محال از عددي سخت است

غم شهيد شدن

كنار پنجره ترديد نازك بدنم بود

غم شهيد شدن

همين كه آينه بند شباب در بدنم بود

 

* امیر بنده نام امام زاده ایست با دو برادر شهید

میر احمد و میر ابراهیم

که یکی شان در وقت شهادت مجرد بود

به همین واسطه زیارت او برای دوشیزگان روستای بی بالان نشان بی متانتی است

 

 

برای خواندن مقاله "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  |
 ای ایران

 

اي ايران

 

قالو بلا

كه بخش دوم كربلا

وسيل گلستان

وزلزله ي بم

كلاغ هاي مذاب منتشر روي جادهي زاهدان

زهد تگرگ در تاج ريزي ي گندم

ويك نفر از مردم داد زد

«در كمرم

پسرم

كنار همسر آدم چنباتمه زد »

واين كه پذيرفته ايم

بلاي طايفه در زمستان بي موقع زيتون زار

با گيس هاي بريده گريه كنيم خواهر خود را به جاي خراج

دو چشم مشكي ي او روي بند رخت بخشكد

وما ادمه ي ديواري باشيم كه مردهاي ده عادت كرده اند

كلون در كه ميافتد گوسفند هاي طبس از طاعون خنده مي ميرند

وگرنه ناي شكفته ندارد آلاله

كه شليك چند تير هوايي اتفاقِ كبوتر را خندان كند

نه آن كه فكر كني بلاي جان مني

نيستي

بلا فقط كلمه روز اول كمرم بود

صبحم جهيد

اهواز فلز تانك ها را پوساند

گفتم قبول دارم

فردا پياده روي قلب تو سيگار ميكشم

 

 

برای خواندن مقاله "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

 

|
|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در یکشنبه بیستم بهمن 1387  |
 

باید به سوزنی برگ ها فکر کرد

بعدا فکر می کنم مادر بود که برگ کاج بفل کرد و خواب دید

جایی برای توبه نمانده حالا

من تلالوء کرم توی چشم هایم هست

کامل جنبه

دارم به آینه دلتنگی یاد می دهم

وقتی مرا ببیند

من بعدنم

من بعدن در پاشویه ام دق می کنم

برای خواندن مقاله ی( (غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست) )این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه هشتم بهمن 1387  |
 

1

شب ِ دقیقِ حواسِ جنوبِ تقدیرم در بیانِ خود گم شد

 

نگاهِ چادریِ مادرم پدر شد در استخوان خود گم شد

 

 

 

دقیقنِ به تو تردید می کنم که می آمد با تو / صبر کن!/ با تو

 

دقیقِ اسم تو را امتحان بگیرد در امتحان خود گم شد

 

 

 

یقینِ جالبِ هاشور پشتِ پشتِ عدد ماجرا شد از مبهم

 

به خوابِ حاشیه تبریک گفت تا شدید تر از سایه بان خود گم شد

 

 

 

سکوت کرد هوا " سایه ماجرایم را می نویسد آیا؟- نه"

 

سکوت کرد هوا "سایه ماجرایم.." در ناگهانِ خود گم شد

 

 

 

 

2

شاید برای ابرم    شاید برای باریدنِ شهاب سنگ هایم     شاید برای یک غم بازیگوشم

 

شاید شبی شکستم    ازماجرای جا خوردنِ عبور   ردِّ پایم شاید   هوای مرده ی در آغوشم

 

 

 

شاید فرشته هستم    در گوشه ای از پرونده ی بهشت گل بکارم    اردیبهشتم را بنویسم آن جا

 

شاید غریزه هستم    هر شب نگاهم در غنجِ رخت ِ خواب    دست هایم را می فشارم در شبح روپوشم

 

 

 

شاید پیاله باشم در قرن هفتم    از خاور شراب سر بر آرم    شاید برای این که تو را بنویسم

 

شاید پر از توهم چشمم به جای حیرت پلی به حرف می دواند   یا مثل سطرم در ورقت می جوشم

 

 

 

شاید صدای میمم    لب های لختم از حسرت فشار می نشیند در مه    صدای وضعِ تو را می پرسد

 

شاید فرار قابم    دیوار استخوانم شبِ شتاب از اثر می گیرد    که من به یاد تو می نوشم

 

 

 

شاید فقط تو ام    یا   از انتظارِ" شاید فقط تو بود" می نشینم با سمت های در به درِ آوازم

 

شاید فقط تو ام شاید از تو بودن –شاید فقط تو بود- را بگیرم سنگین شود تو بودنِ من بر دوشم

 

 

 

 

 

3

امروز شب است    باد گریه می کند    اسب ماه می خورد    من به میمِ مرگ پرت می شوم

 

تردید به شیب آب را نمی برد    من ولی به صورتی از حجیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

اندوه به خواب می رود    نمی توان به استخوان لب با فشار حرف را بیاورم

 

پرگار به راه های دور می رود    باز من به فرصتِ هشت و نیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

تاریخ به سیب از عبورِ لمسِ قاب های دست بسته در انتظارِ فصل اسم می دهد

 

یک ابر به بعد بارشِ درخت را می گذارم    به شک کرده ایمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

تغییر به دور دست های لاجرم با نگاه محتضر رنگ های اضطرار می برد

 

رگبار به حلق فکر می کند    و من با تمامِ دقتم به آستیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

هنجار به درد می خورد    شدید تا روز شب شود    خواسم فضا به عکس منتقل کند

 

تعکیس به دود    مرا به تنگنا    من به مهلت پری از قدیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در دوشنبه سی ام دی 1387  |
 
 
بالا