
نا گهان با مژه هايي بلند
و زمين با درهايي تازي
باز و لهجه ي جنوب لبنان در باز بودنش
خطه هاي ديگري در همين اطراف
كه ناز مي كند با در گيري
تو در ميان تمام چيز هايي كه وجود داشت مادرم بودي
مادرم
نه بيشتر از آن
و ميل زاييدن من در فوران آخته ي چشمت آسيب ديده بود
تو از ميان چند كاكتوس بيرون آمدي
كه گلهاي عجيبشان عجيب قشنگ بود
به اندازه اي كه فكر مي كنم گلهاي عجيب كاكتوس در راه است
يا در كار
كه مي شود به تو به سادگي گفت زيبا هستي
آن قدر كه دل تنگ مي شوم وقتي به ياد مي آورم بر سفره ي عقد به
جاي تو ديگري بايد آهو را به گردن ديگري آويز كند
نا مرتب و ديوانه
نا مرتب و در گير با جهان علف ها
حرفي به من نمي زني بيش از آن كه حرفي به من زده باشي
حرفي به من نمي زني كه بدانم در انتخاب جهنم اشباه نكرده ام
آه اي پراكنده در شباهت من
اي نقره ي مذاب در حلقوم آفرين
دور مچ زمين فشار مي دهي
و مرا در آغوشت
مثل آفتاب خفه شده
با صورتي كبود
كه معصوميت را در رنگ بنفش آن مي شود امتحان كرد
فشار مي دهي
تو از ميان همه چيز هاي اتفاق افتاده در زاد گاه من مادرم بودي
با سينه هايي كه به جاي شير آغاز مرگ مرا در خود داشت
آغاز اين همه دوران
دايره هايي كه دوستشان دارم
بيش از تمام جهنم ها
بيش از فرستادن خدايي كوچك در دام
و كبوتري بزرگ براي اين كه بگويد از راه مانده گلايه هاي من
كبوتري بزرگ تر از حضرت خلاصه شده اي در تابوت كاغذي
تو مي دانستي
تو تمام خبر ها را مي دانستي
وقتي مرا براي بدرقه كردن اسب بدرقه كردي
و نازكانه در صداي خودت بودي
و نازكانه در صداي خودت درد كشيدي شايد
همين كه جوجه هاي كبوتر از دست رفت
در باور بلوغ
باغ بزرگ در بال هاي هموار
همواره از شنيدن آغوش استغفار
همواره در مسير رفتن استراحت به حرف
همواره به جاي گفتن در شيب
همواره تا صبح
تا افق
تا ديوار خورد شده ي اضطراب مي ماندي
مي ماندي كه من به حرف تو قناعت دارم
به جاده و سيب و انقريبي بيمار
به اين گلوي گر گرفته كه از نقره ي مذاب حرف زد يك روز
و به زنگ تلفن كه مزاحم اطراف اين اتاق كوچك است قناعت دارم
مي ماندي كه بر بوسه هاي تو توانستم حرفي بنويسم
حرفي عميق تر از كاه هاي مزرخف كه به شانه اي كه تازه از مو هاي
تو برگشته است چسبيده باشند
مي ماندي
مي ماندي
مي ماندي
من به تاكسي آدرس جايي از ماه بهمن را مي گفتم
و تو عجيب مي ماندي
تا تاكسي دور شود از ارديبهشتي كه لمس تو بود
لمس تو در طوايف ما ه مرداد
لمس تو و هر چه در نهايتش ترتيب انگشت بود بر لب
تعجب سختي كه يك سال شد
يك سال شد
پيش از آن كه بتوانم از زن بودن تو بيشتر شوم
از لبي كه در نهايتش هيچ وقت جز در صدايي كه نام من بود مال من
نبود
و پيش از آن كه بتوانم از زن بودن تو بيشتر شوم
چه قدر عجيبي اي حرف
چه قدر
چه قدر مثل لايه هاي مركزي ي پياز بوي تند زنده بودن مي دهي
و مثل تلفن
و مثل آدرسي كه در اتوبوس زير لب زمزمه مي كردم
و مثل خلاصه ي وضعيت يك زندگي ي در گير
و مثل لايه هاي مركزي ي پياز بوي زنده بودن مي دهي
برای خواندن مقاله ی :غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید
|
+| نوشته شده توسط
حبیب موسوی در دوشنبه سوم فروردین 1388
|