
گُلايه
من
همان گُلِ بيماري هستم كه آفتاب در بغلم خوابِ مفت مي بيند
نه خوابِ لحظه __رها بودن از دقيقا و بعدا
شكار چي هايي در عين حال كه افزودنِ بهار نشان دادند
مرا به شهرِ پري هاي تب زده بردند
و من دوباره گلي بودم
بسازمِ چرخ
چروكيده در تابستانِ محرم و انگور بودم
بعد از اين همه ي روز هاي من از هم دريغ كردند
لب بين چند چيز ديگر
گيري كه اسطرلاب را حقايقِ بي زمينه كرد
آسمان را زمينِ تندِگياهان
نگاه كن با هر چه هست يا بين من و آفتاب هست
اتفاقا دردي بر گستره ي شهر ريخت
شكار چي ها آن جانبِ آن صلحِ بي ثمر و غمگين هجوم آوردند
به بي خبري هاي من
كه
آه
تو ؟
نه من نبودم و پايانِ ماجراي من از هم شكست
هوس كه مي كنم از رازِ چند دانه انار
و از گلي كه منم چندش ستاره به هم ريخت
چه قدر ممكن در آفتاب و اسطرلاب
تمام اين بدنم كش مي آيدو دردم گرفت
نفس به واقعيتِ از هم دريده و گل داني كه وقع كمي هم به من ننهاد
حماسه شد گل و ارديبهشت شد گل و تنها شد
نبودنش كا ملتر
خزاينِ كاملِ ابرويش موهوم
چه قدر هستي ؟
نه
اين باغْ سرخِ حماسي نيست
نماد الكلي ي رايج
و طبعِ خانه به دوشي ي رج به رج در باغي احمقانه
كشاله ام دردي آهسته بود
نامه اي كه با رج اين باغ نوشتم و از خود جدايش كردم
و آفتاب
كه در خوابِ مفت خود تنِ من را
و آفتاب
كنارِ هميشه بود و تنش را
كجاست؟
|
+| نوشته شده توسط
حبیب موسوی در شنبه بیست و یکم بهمن 1385
|