تبليغاتX
ویژه
در ابتدا كلمه داشت با مادرش زنا مي كرد
 مادرانه 1و2

 

مادرانه ۱

 

 

با تمام قوایش این مادر من است که می خندد

حتای ناگوار حسودی

با تمام قوایش پدر منم که مادر خود را از دست داده ام

روح مقدس اینکاها

زیگوراتی به شکل آلت تناسلی ی این قبیله که قبلا مرد معجزه گر بود

زیگوراتی به شکل پستان های خمار شهر زاد

سایه ی هرج و مرج به هم پیچیده

زیگوراتی سفت که عمود شده روی بدن استخانی ی شهوت

زن با پوشیده گی ی ساق هایش از مغازله بر گشت

تا مادرم شود و بخوابد در رخت خواب من

 اما یقین شرم / قطره های نجیب تناور / بر صورتش معاوضه ی بافت های انسانی است

با تمایل هنجار های خروسان اهل بیت مقاومت

مقاربت من با مادرانه گی ی معماری

انجمنی در شهر زاده گی اش

من پشت سایه های تکثیر راز ماندم

شب ها دراز کشیدم پشت گلوله های اذانی

مغضوب نرمش تنپوش بوده گی در جهنم ادوار بی غرض

پس بعدنی با سماجت خود راه آمد و حسرت گذاشت روی گلوی خروس های جوان مرگ 

نامش شهید شد

زیرا به مادرش هیجانی نداد تا بدنش را مغازله گرداند

هجوم شیر شد

 

 

 

 

مادرانه ۲

 

این راه رو / پیاده رو

خطراتی که قطران سقط جنین را دنبال می کند

 آموز گار اراده ی شنبه را برای محکم نگه داشتن نمره ی چشمم

آموز گاری باد را در نقطه ی استفاده از خمیازه

آموز گاری مار ماهی را در شیشه ی به خون نشسته ی الکل منهدم کرد

من مثل همیشه کودکی بودم که می ترسم از تصادف

وقتی که می رود از دست من رود خانه به بیرون

خیسم نکن !

اگر چه قوایم را در طرح این اراده فرستادم به بیرون

زنگ زدم به مادرم

یعنی تو حالا مرده ای؟

این گریه نیست که من می کنم

این حس مطلقی است که وقتی از دست من می رود تن من هنوز واقعی است

یعنی تو حالا مرده ای؟

زنگ زدم به مادرم

گفتم روز را در هاون کوبیدم اما براده هایش به چشم هایم راه نیافت

نمک زدم به روز نپوسد

اما نمک به چشم های خودم بر گشت

گفتم که لامسه ام از درک نرمی ی زن محروم است

یعنی تو حالا مرده ای؟

پس این همه تداعی ی و ادراک چیست در تن خوابم؟

پس این همه تداعی و ادراک را به کوچه بریزم؟

مادر!

من کلاغ جوان مرگی را در کوچه پر زدم

سیاه تر ود شبم/ که بخوابم / در آن شب سیا

اما فقط محاصره ام کرد

لب های شمعدانی ی پیرم در باغچه

آن قدر ها که اراده کنی

مادر !

من درد می کنم

مرا بغل کن روی دردم

آن جا ببر که سهم من از سهم سنگ و عتیقه و ابریشم مشخص است

آن جا ببر که دیگر به شاعرانه خندیدنم نخندد درخت بی رحم

آن جا که تمام روزنه ها

آن جا که تمام راه رو ها و پیاده رو ها

آن جا که تمام حس محاصره شدن در برف

آن جا که نصب سیب در خاطرات چشم ممکن است

یعنی تو مرده ای؟

یعنی تمام شد آن چشم های درشت شمالی؟

باور کنم که ساقه ی این لغو ریشه در ستاره ی کابوسی نیست؟

مادر !

جنازه ام را با خود بغل بزن

 

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این ججا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 

 

تنوير يك تابلو در يك عصر

 

افتاد، از اسبش.

وشمايلش را كه در قهوه خانه خوني بود و داشت نگاه مي كرد به آدم ها و به استكان هايي كه بخار مي كردند به ياد آورد .

با چشم هايش خط باريك خوني را كه راه افتاده بود بيرون قاب دنبال مي كرد . تمام اين سال ها منتظر بود يك روز آن جا هم سرنوشتش باشد . لاي آدمهايي كه مي آمدند ، چاي مي خوردند و بيشترشان حتا به اين فكر نكرده بودند كه او سوار اسبش است يا از اسبش افتاده.

هوا دم داشت ، قهوه چي شربت تعارف مهمان ها مي كرد وچاي سفارشي ي آن ها را مي داد .درست ساعتي كه هر روز رخ مي دادميز هاي وسط قهوه خانه را جمع كرد وگفت ميدان حاظر است.

دلش مي خواست خون وسط موزاييك هاي آن جا دَلَمه بسته باشد ، بيرون قاب ، جايي كه بشود رويش لگد گذاشت ، يا نگاه كرد و سري تكان داد و مكث كرد ، حتا براي كوچك ترين ثانيه ي ممكن.

مردي كه ريش هاي سفيدش را خزاب كرده بود وسط ميدان آواز مي خواند وآدم ها ي قهوه خانه گريه مي كردند . شايد به خاطر خودشان ، واو مي دانست به بهانه ي او.

سعي كرد بلند شود ، با همه ي حسي كه داشت . و با نفس هاي بريده و بي صدا و بي حركت . مي خواست همه تابلو را ببينند يا خون آن جا روي موزاييك ها دلمه ببندد .

صداي گريه بلند تر شد.حا لا خون كف موزاييك ها دلمه بسته بود . مردم داشتند جواني را كه خون دماغ شده بود ، شايد از گريه ، شايد از دم هوا ، بيرون مي بردند .

او داشت به خط بارك خون كه راه افتاده بود بيرون قاب نگاه مي كرد.

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 

    

      جنگ بي

 

 

 انسان ِبي كمر   پدر ِبي جهش    ستاره ي فرتوت

 ما سايه هاي مشتركي داريم

 در غرفه هاي مشترك ارسال بوي تند ِمناسبت داريم

 متن ِروابطي كه دلالت هاش از ارمياي نبي نقطه ساخته است

 ما بر جنازه هاي فعلن حس هاي بي كفنيم

 خوابي نوشته شد    درتقدير ِهركتاب

 و ارمياي نبي را رسول ِنحله ي خود كرده ايم

 وقتي كه مي نويسيم   چيزي كه مي نويسيم آماده مي شود كه بجنگد

 وقتي كه جنگ مي شود ما مادران ِمشتركي داريم

 

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه ششم اسفند 1387  |
 
 
بالا