تبليغاتX
ویژه -
در ابتدا كلمه داشت با مادرش زنا مي كرد
 

1

شب ِ دقیقِ حواسِ جنوبِ تقدیرم در بیانِ خود گم شد

 

نگاهِ چادریِ مادرم پدر شد در استخوان خود گم شد

 

 

 

دقیقنِ به تو تردید می کنم که می آمد با تو / صبر کن!/ با تو

 

دقیقِ اسم تو را امتحان بگیرد در امتحان خود گم شد

 

 

 

یقینِ جالبِ هاشور پشتِ پشتِ عدد ماجرا شد از مبهم

 

به خوابِ حاشیه تبریک گفت تا شدید تر از سایه بان خود گم شد

 

 

 

سکوت کرد هوا " سایه ماجرایم را می نویسد آیا؟- نه"

 

سکوت کرد هوا "سایه ماجرایم.." در ناگهانِ خود گم شد

 

 

 

 

2

شاید برای ابرم    شاید برای باریدنِ شهاب سنگ هایم     شاید برای یک غم بازیگوشم

 

شاید شبی شکستم    ازماجرای جا خوردنِ عبور   ردِّ پایم شاید   هوای مرده ی در آغوشم

 

 

 

شاید فرشته هستم    در گوشه ای از پرونده ی بهشت گل بکارم    اردیبهشتم را بنویسم آن جا

 

شاید غریزه هستم    هر شب نگاهم در غنجِ رخت ِ خواب    دست هایم را می فشارم در شبح روپوشم

 

 

 

شاید پیاله باشم در قرن هفتم    از خاور شراب سر بر آرم    شاید برای این که تو را بنویسم

 

شاید پر از توهم چشمم به جای حیرت پلی به حرف می دواند   یا مثل سطرم در ورقت می جوشم

 

 

 

شاید صدای میمم    لب های لختم از حسرت فشار می نشیند در مه    صدای وضعِ تو را می پرسد

 

شاید فرار قابم    دیوار استخوانم شبِ شتاب از اثر می گیرد    که من به یاد تو می نوشم

 

 

 

شاید فقط تو ام    یا   از انتظارِ" شاید فقط تو بود" می نشینم با سمت های در به درِ آوازم

 

شاید فقط تو ام شاید از تو بودن –شاید فقط تو بود- را بگیرم سنگین شود تو بودنِ من بر دوشم

 

 

 

 

 

3

امروز شب است    باد گریه می کند    اسب ماه می خورد    من به میمِ مرگ پرت می شوم

 

تردید به شیب آب را نمی برد    من ولی به صورتی از حجیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

اندوه به خواب می رود    نمی توان به استخوان لب با فشار حرف را بیاورم

 

پرگار به راه های دور می رود    باز من به فرصتِ هشت و نیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

تاریخ به سیب از عبورِ لمسِ قاب های دست بسته در انتظارِ فصل اسم می دهد

 

یک ابر به بعد بارشِ درخت را می گذارم    به شک کرده ایمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

تغییر به دور دست های لاجرم با نگاه محتضر رنگ های اضطرار می برد

 

رگبار به حلق فکر می کند    و من با تمامِ دقتم به آستیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

 

هنجار به درد می خورد    شدید تا روز شب شود    خواسم فضا به عکس منتقل کند

 

تعکیس به دود    مرا به تنگنا    من به مهلت پری از قدیمِ مرگ پرت می شوم

 

 

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در دوشنبه سی ام دی 1387  |
 
 
بالا