تبليغاتX
ویژه -
در ابتدا كلمه داشت با مادرش زنا مي كرد
 

 

تنوير يك تابلو در يك عصر

 

افتاد، از اسبش.

وشمايلش را كه در قهوه خانه خوني بود و داشت نگاه مي كرد به آدم ها و به استكان هايي كه بخار مي كردند به ياد آورد .

با چشم هايش خط باريك خوني را كه راه افتاده بود بيرون قاب دنبال مي كرد . تمام اين سال ها منتظر بود يك روز آن جا هم سرنوشتش باشد . لاي آدمهايي كه مي آمدند ، چاي مي خوردند و بيشترشان حتا به اين فكر نكرده بودند كه او سوار اسبش است يا از اسبش افتاده.

هوا دم داشت ، قهوه چي شربت تعارف مهمان ها مي كرد وچاي سفارشي ي آن ها را مي داد .درست ساعتي كه هر روز رخ مي دادميز هاي وسط قهوه خانه را جمع كرد وگفت ميدان حاظر است.

دلش مي خواست خون وسط موزاييك هاي آن جا دَلَمه بسته باشد ، بيرون قاب ، جايي كه بشود رويش لگد گذاشت ، يا نگاه كرد و سري تكان داد و مكث كرد ، حتا براي كوچك ترين ثانيه ي ممكن.

مردي كه ريش هاي سفيدش را خزاب كرده بود وسط ميدان آواز مي خواند وآدم ها ي قهوه خانه گريه مي كردند . شايد به خاطر خودشان ، واو مي دانست به بهانه ي او.

سعي كرد بلند شود ، با همه ي حسي كه داشت . و با نفس هاي بريده و بي صدا و بي حركت . مي خواست همه تابلو را ببينند يا خون آن جا روي موزاييك ها دلمه ببندد .

صداي گريه بلند تر شد.حا لا خون كف موزاييك ها دلمه بسته بود . مردم داشتند جواني را كه خون دماغ شده بود ، شايد از گريه ، شايد از دم هوا ، بيرون مي بردند .

او داشت به خط بارك خون كه راه افتاده بود بيرون قاب نگاه مي كرد.

 

برای خواندن مقاله ی "غزل پست مدرن فرزند شعر سپید نیست" این جا کلیک کنید

|+| نوشته شده توسط حبیب موسوی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 
 
بالا